clear

سفرنامه تور چابهار (گروه اول) مورخ 17 الی 97/11/22

  • raga
  • نویسنده مطلب
  • آفلاین
  • مدیر بخش
  • مدیر بخش
  • با هم به شنیدن موسیقی طبیعت بنشینیم
بیشتر
1 سال 3 ماه گذشته - 1 سال 3 ماه گذشته #2099 توسط raga
raga ایجاد شده در موضوع: سفرنامه تور چابهار (گروه اول) مورخ 17 الی 97/11/22
سفرنامه تور چابهار (گروه اول)
مورخ 17 الی 97/11/22
راهنما: پویا ملاحسنی


باد بین برگ های پهن و افشونش میپیچید و شن ها به تنه ی صاف و کشیدش چنگ میزدند... سال ها بود که همان جا ایستاده بود و دور از بقیه نخل ها به آبی بی انتهای دریا زل زده بود. قایق های ماهی گیر هایی که هر روز برای صید به دریا می زدند رو نگاه میکرد و خورشیدی که بدون توقف دور سرش میچرخید رو از روی اجبار دنبال میکرد...
ولی چند وقتی بود که اوضاع تغییر کرده بود و آدم های عجیب و غریب و با سر و شکل های متفاوت به ساحل دنجش می اومدند… شلوغ میکردند و پاچه ها رو میدادن بالا و به آب میزدند یا روی تپه های شنی مینشستند و به افق خیره میشدند... هر از گاهی از جاهای دیگه حرف میزدند.. از زیبایی های دنیا میگفتند و این حرف ها همه ی اهالی ساحل رو وسوسه کرده بود که سفر کنند و دنیا رو ببینند.. شن های رها در باد از همه بیشتر شوق رفتن و دیدن داشتند...



نخل تنهای ما غرق رویاهای رفتن بود که یک وانت سفید از راه رسید و اومد نزدیکش ترمز زد ... یه عالمه آدم خوشحال به سمتش هجوم آوردند و شروع کردن باهاش عکس گرفتن.. یکیشون یک پسر جوون بود که شال دور گردنش بود انگار اسمش پویا بود همه رو هی به خط میکرد و عکس میگرفت...


دونفر از خانم های گروه از بقیه جدا شدند و زیر سایه ی نخل تنها نشستند...صدای حرف هاشون رو میشنید...
انگار دیروز صبح بود که راه افتاده بودن، همه ی همسفرها از قبل با هم آشنا بودن و فقط دو نفر برای اولین بار بود که با گروهشون که اسمش البرزمن بود همسفر شده بودن...
توی اتوبوس با هم بیشتر آشنا شده بودند و خاطرات پدربزرگ هاشون رو برای هم تعریف کرده بودند... مسیر طولانی بود و بازی و مسابقه راه رو کوتاه کرده بود... شب رو توی جاده های پرت و پلای ریگان به ایرانشهر گذرونده بودند و وقتی هوا روشن شده بود دیده بودند که خیلی جاها آب باران روزهای گذشته هنوز توی خاک فرو نرفته و همه جا مثل دریاچه شده...تا رسیدن به درک راه زیادی اومده بودند...



اینجا براشون سحر انگیز و زیبا بود و هرجایی نمیتونستن تلاقی کویر و دریا رو ببینند...پاچه هاشون رو بالا زده بودند و لب دریا با موج ها قایم موشک بازی میکردند...


دوباره وانت سفید از راه رسید و همه جمع شدن که برگردند و بروند.چند تا شن سمج که به تنه ی نخل چسبیده بودند فرصت رو غنیمت شمردند و با همدستی باد خودشون رو روی لباس مسافرها انداختند و آماده ی فرار از درک شدند...
باد زیادی میوزید و هوا سرد شده بود...چندتا از شن ها ناخواسته از لباس مسافرها جدا شدند ودوباره توی ساحل درک گیر افتادند ..مسافرها غروب زیبای ساحل درک رو از کنار اتوبوس نو و جدیدشون تماشا کردند و راهی اقامتگاهشون شدند...
شب درک زیبا و آرام و دل نشین بود... آسمان پرستاره بود و جبار با کمان کشیدش توی آسمون جولان میداد...‌مسافرها قلیه ماهی آبکی ای خوردند و شیر چایی و چای هم نوش جان کردند و آماده ی خواب شدند... شن های سمجی هم که به خانه رسیده بودند با بقیه به خواب رفتند...






صبح روز بعد بچه های بازیگوش درک به بدرقه ی مسافرها امده بودند...با لاستیک و چوب انچنان ویراژ میدادند که انگار پشت ماشین های اخرین مدل در حال مسابقه هستند...


اتوبوس گردشگرها قبل از ترک کردن درک بر بالای ساحل ترمزی زد تا همسفرها برای آخرین بار منظره ی زیبای تلاقی کویر و دریا و نخل ها رو ببینند...و این فرصتی بودتا شن های ماجراجو با خانه ی خودشون وداع کنند...








اتوبوس به سمت بندر تنگ در حال حرکت بود و مناظر کوهستان مینیاتوری و مریخی که مثل یک دیواره کنار جاده کشیده شده بودند برای همه شگفت انگیز و زیبا بود...


خانم حقجو از همسفرهای گروه با ورزش صبحگاهی داخل اتوبوس انرژی جدیدی به گروه داده بود... همه سرگرم دیدن مناظر بودند که خیلی سریع به بندرتنگ رسیدند... قایق ها منتظر بودند تا همسفرها رو به سمت جزیره ی پر از شن و جذاب بندر تنگ ببرند...


زمان جزر دریا بود و آب به شدت پایین بود.. بارها توی گل گیر کردند تا بالاخره به ریگستان وسیع رسیدند...باز هم عکس و حیرت از این همه زیبایی... چندتا از شن ها دلداده ی ریگستان شدند و خودشون رو سر دادند و به جمع شن های بندر تنگ پیوستند و شروع کردند از ماجراجویی سفرشون تعریف کردن... بقیه اما عزم داشتند که بیشتر سفر کنند پس به لباس ها چنگ زدند تا یک وقت باد بازیگوشیش نگیره ...











بعد از بندر تنگ به سمت گل فشان رفتند...


کوهی آتشفشانی شکل که به جای مواد مذاب گل به بیرون پرتاب میکرد... زمین های اطراف پر بود از شکل های عجیب و غریب گل هایی که خشک شده بودند...


همه ی همسفرها به بالای گل فشان رفتند و آقای یاسایی هم به کمک یکی از محلی ها به جمع بقیه پیوست تا پویا درباره ی منطقه توضیحاتی به جمع بده... آقای مهین جامه هم که میخواست ارتباط عمیق تری با گل ها برقرار کنه پا به درون گل ها گذاشت و تا زانو داخل گل فرو رفت...


مناظر اطراف با آسمون آبی و ابرهای سفید از بالای گل فشان دیدنی بودند...


همسفرها خیلی دیر به چابهار رسیدند و مستقیم به رستوران تهرانی رفتند تا ناهار نوش جان کنند... با تاخیر فراوان غذا نوش جان شد و از رستوران به سمت منطقه آزد رفتند تا خریدی بکنند و تحفه ای از چابهار با خود به یادگار ببرند..
حدود ساعت 9 شب بود که به اقامتگاه بریس رسیدند.. آقای پرهیزکار به استقبال همسفرها امد و با چای از همه پذیرایی کرد.. همه از دیدن این اقامتگاه خوشحال شده بودند.. خوابی دلچسب و آرام در انتظار همه بود...صبح روز بعد، پس از صبحانه ای که با خوردنی های محلی همراه شد به سمت ساحل گواتر حرکت کردند...
گواتر جنوب شرقی ترین جای ایران بود.. هم مرز با کشور پاکستان..


قایقران ها صف کشیده بودند تا مسافرها رو برای دیدن دلفین ها و جنگل حرا ببرند...


سه تا قایق شدند و راهی دریا شدند... اما فقط یک قایق شانس دیدن دلفین ها نصیبش شد سرنشین های قایق خوش شانس خانواده اقای الیاسی و خانم مقصودلو و خانم عزتی و مهرنوش و آقا مجید و خانم رخش خورشید بودند...





آقای اکبری هم شرطی که بسته بود رو باخت و قرار شد تا برای همه بستنی بخره...برای خوردن ناهار به بریس برگشتند و ناهار خوشمزه ای نوش جان کردند ..در هنگام استراحت هم چای نوشیدند و مستند روستای بریس رو نگاه کردند....
به ساحل بریس رفتند و از ان بالا منظره ی اسکله و لنج های رنگارنگ محلی رو نگاه کردند...ا


از بالای دیواره ای بلند که روبروی اقیانوس قد علم کرده بود همه به دریای بی انتها چشم دوخته بودند... شنها شنیده بودند که لنج ها به جاهای دور سفر میکنند به سرزمین افریقا.. گروهی از شن ها تصمیم گرفتن تا خطر کنند و با باد پرواز کنند تا به لنج ها برسند...





مسافرها از بریس خداحافظی کردند و به سمت کوههای مینیاتوری حرکت کردند...در کل مسیر دریا و جاده کنار هم بودند و این باعث میشد هیچ کس سپری شدن زمان رو احساس نکنه...به سایت کوههای مریخی رسیدند و دمنوش اویشن و خرما کرختی بعد از غذا رو از تن همه به در کرد...
کپرها و شتر تزیین شده و نوای ساز بنجی و کوههایی که تصویرشون توی آب باران روزهای قبل سحرانگیزترشون میکرد برای همه جالب و خاص بود...
کمی عکس گرفتند و به سربازهای کنار جاده هم خسته نباشیدی گفتند و دوباره راه افتادند...
مقصد بعدی تالاب لیپار بود... لیپاری که رنگ صورتی خودش رو به خاطر بارش های اخیر از دست داده بود ولی باز هم جذاب و دیدنی بود...
محلی ها انواع دستبند و صنایع دستی مخصوص منطقه سیستان و بلوچستان رو میفروختند.. نمک دریایی هم که همه جا بود... بچه های قد و نیم قد دور بر همسفرها رو گرفته بودند و باهاشون عکس یادگاری میگرفتند...
وقت خداحافظی از لیپار یکی از پسرها شعر طولانی ای برای همسفرها خوند که حالا حالاها آهنگش از یادشون نمیره...
آخرین مقصد دکه بازار بود .. انواع ادویه و پارچه و چمدون و پتو خریداری شد و همه به خانه رفتند تا خستگی بازدید ها و خرید رو از بدن در کنند...
اما مثل اینکه اون شب شبی ویژه بود... تولد یکی از همسفرها...
گروه موسیقی بلوچی که با هنرنمایی خیره کننده فضایی شاد و جذاب به وجود آورده بود و کیکی که برای تولد خانم خلیلی خریده شده بود کیف همه رو کوک کرده بود...
فضای گروه به شدت دوستانه و صمیمی بود.. تا پاسی از شب میگفتند و میخندیدند و از شدت خنده اشک از چشم ها سرازیر شده بود...
صبح روز آخر چابهار همسفرها زمان اضافه داشتند تا هر کاری که دوست دارند بکنند... اکثریت به منطقه آزاد رفتند و دوباره خرید کردند و بعد از نوش جان کردن بریونی تند و خوشمزه ی رستوران خلیج آماده شدند تا مسیر برگشت به تهران رو پیش بگیرند.. سفری سی ساعته ...



در مسیر برگشت شادی و خنده مثل همیشه فضا رو گرم و دوستانه کرد و آقا مجید هم حسابی به گرمای فضا اضافه کرد...
مسابقه ی شعر یادت نره بین دو گروه درک و بستنی اکبری با هیجان اجرا شد که بستنی اکبری برنده مسابقه شد...
بازی دبرنا هم سرگرمی خوبی بود که یک بار خانم حقجو و یک بار خانم اشرف برنده شدند...
بازی خرگوش هم محبت ها رو بیشتر کرد... چشم بازی هم به سواد ادبیاتی همسفرها کمک کرد و دایره لغات آذریشون رو بیشتر کرد...
مسابقه ی اطلاعات عمومی سفر که با برنده شدن خانم رخش خورشید همراه بود و قرعه کشی که باز خانم اشرف خوش شانس بودند و برنده شدند ...
خانم اسکویی شعر حافظ خواندند و خانم رخش خورشید از عشق...
من که خودم فداتم فدای خنده هاتم... ترانه ی زیبایی بود که آقا مجید خواندند و ترانه ی مازندرانی که خانم حقجو برای همسفرها خواندند... همه و همه ی این ها باعث شد که انتهای سفر نه تنها کسی خسته نباشه که همه پر ازانرژی و حال خوب اتوبوس رو ترک کنند و به خانه هاشون برگردند... شن های قصه ی ما هم همراه همسفرها به خانه هاشون رفتند و سفر بدون پایان و پر ماجاری خودشون رو ادامه دادند....
در اخر باید بگم که از اینکه همسفر شما دوستان باصفای مهربان بودم واقعا سپاسگذارم و امیدوارم که باز با شما خوبان همراه بشم... تشکر ویژه از استاد حقجوی عزیز که با کمک های بی دریقشون باعث شدند سفری بهتر و خاطره انگیزتر رو در کنار هم تجربه کنیم...

پویا ملاحسنی 25/11/97

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
آخرين ويرايش: 1 سال 3 ماه گذشته توسط raga.

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.