clear
× تصاویر و سفرنامه های تورهای تابستان 95

سفرنامه تور جنگل دیورش موخ 95/6/5

  • raga
  • نویسنده مطلب
  • آفلاین
  • مدیر بخش
  • مدیر بخش
  • با هم به شنیدن موسیقی طبیعت بنشینیم
بیشتر
3 سال 7 ماه گذشته #1585 توسط raga
raga ایجاد شده در موضوع: سفرنامه تور جنگل دیورش موخ 95/6/5
سفرنامه جنگل و غار دیورش
مورخ جمعه 95/6/5
راهنما: وحید شعبانی


با یاد او
و اما دیورش...

به ایستگاه شهریور رسیده ایم و هوای خنک صبحگاهی به استقبالمان آمده است.. کوله بر دوش کشیده ایم و آماده سفر هستیم ، اینبار به قصد روستای دیورش آرمیده در آغوش البرز جاودان...

ساعت 5 صبح از روز پنجم شهریور 95 سوار بر مرکب آقای پرهام می شویم و حرکت می کنیم..
کمی چرت صبحگاهی و صبحانه ای لذیذ در رستوران شاندیز..



مسیرمان را از قزوین ادامه میدهیم به سمت منجیل و رودبار.. ابتدا معارفه ای داریم و دوستانمان خود را معرفی می کنند.. خنده و شوخی بینمان حکمفرماست و کلی کیفوریم ازین جمع جان پسند..

در ورودی شهر رودبار برای لحظاتی همچون سایر تورها، متوقفمان می کنند و هر کداممان برای رایزنی اقدام می کنیم و در آخر با کلام شیوای آقای بهبودی راه را بر ما می گشایند و می رویم..

وارد توتکابن می شویم و از آنجا هم به سمت شیر کوه و متعاقبش روستای دیورش راهمان را کج می کنیم..

در نزدیکی روستا از ماشین پیاده می شویم و ادامه راه را باید پیاده طی کنیم ..

شاد و خندان پیش می رویم .. از میان روستا عبور می کنیم و وارد جنگل دیورش می شویم ..




عجب قلمی دارد این نقاش چیره دست طبیعت .. همه چیز در کنار هم روحت را تلطیف می کند ... آب و درخت ، نور و هوا... از بالا و پایین مسیر جست می زنیم و هر از گاهی عکسی به یادگار میگیریم ..



به محل توقفمان میرسیم .. زیراندازها را پهن میکنیم و آتشی بر پا .. عده ای می مانند و عده ای رهسپار دیدار از غار آبی..







مسیر سخت و پیچ در پیچ غار و آب به شدت سردش به سکوت داخل غار و خفاشهای بامزه اش می ارزد..



نوبت ناهار است و دوستان کوله ها را باز میکنند و ناهار را نوش جان میکنند .. آبی هم مینوشند و به اصرار بنده و تلاش آرمان جان تقریبا همه را با سردی آب آشنا می کنیم و تنشان را به آب سرد رودخانه میسپریم .. این جماعت به زور وارد آب می شوند و به زور حالا باید از آب بیرون بیاوریمشان.. آن 4 تا و فربد هم حسابی از خجالت بقیه در می آیند و همه را خیس میکنند ..



کم کم موقع رفتن رسیده است .. لباسها را عوض میکنند ، وسایل را جمع می کنیم و از ترس اینکه نکند پیرمرد محلی ما را نیز در اتش بسوزاند منطقه را ترک می کنیم..



در مسیر بازگشت خانواده تارزان ها را هم میبینیم و می رویم .. سوار بر ماشین می شویم و ...

در راه بازگشت سوغاتی هم از رودبار می خریم .. کلی هم می خندیم ، شادیم و سرمست .. دوستیها بیشتر می شود و شادیها عمیقتر .. سفر انسان ساز است .. هیاهو ها را پشت سر میگذاریم و به جای اولمان برمیگردیم اما پر از انرژی و تجربه جدید.. میدان سپاه و البرز من .. سفر پایان ندارد ..

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
این کاربر یا کاربران از این مطلب تشکر کردند: Ippolitojg7ju

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

مدیران انجمن: admin1
زمان ایجاد صفحه: 0.190 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum