clear
× تصاویر و سفرنامه های تورهای تابستان 95

سفرنامه تور ماکو و خوی و ارومیه مورخ 95/6/30 الی 95/7/2

2 سال 9 ماه گذشته - 2 سال 9 ماه گذشته #1597 توسط راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن
سفرنامه تور ماکو و خوی و ارومیه
مورخ 95/6/30 الی 95/7/2
راهنما: وحید شعبانی





با یاد حق
سفر ادامه دارد و شب از کناره میرود ....
باز هم سفر.. دوباره دل در گرو مهر یارانمان میبندیم و عازم سفری دور اما نزدیک می شویم .. مسافتمان دور است و قلبهایمان جایی در همین نزدیکی .. واپسین روزهای شهریور نود و پنج سوار بر رخش سفید سید می شویم و با کلی دلخوشی به راه می افتیم .. مقصدمان اینبار دیدار از گوش گربه پایدار است و منزلهایمان متعدد.. بعضی از همان ابتدای سفر دیر می آیند و برای خود لقب می خرند .. دیگران را هم در بین راه سوار می کنیم و می رویم .. استراحتی کوتاه و به منزل اولمان آفتاب ابهر می رسیم .. صبحانه ای در جوار دوستان نوش جان می کنیم و به راه می افتیم .. حالا طبق مرسوممان نوبت معارفه است .. هر کس برای لحظاتی میکروفن را در دست میگیرد و از خودش می گوید .. ما هم به این مسافران دلچسب میبالیم .. دراین میان خانم بطحایی نیز به میمنت عید غدیر به رسم قرعه هدیه ای را به دوستانمان تقدیم می کنند....



از زنجان و هشترود و بستان آباد و .. میگذریم و حالا به شهر دلنواز تبریز رسیده ایم ..در منزلگاه تبریز قرار است به حمام نوبر برویم و صابونی بر شکممان بکشیم .. حالا حمام جایش را به رستوران داده است آنهم با کلی خوراک لذیذ ..



ناهار را میخوریم و سوار بر مرکب شهر تبریز را به مقصد ماکو ترک می کنیم .. در راه ماکو پر است از مزارع آفتابگردان که انگار با ما قهرند و پشتشان را به ما کرده اند .. حوالی غروب به شهر ماکو در نزدیکی مرز ترکیه میرسیم . اولین دیدارمان از قلعه اورارتویی بام فرهاد است، یادگاری حدودا سه هزار ساله از اجدادمان ..





روربرویمان آرارات با شکوه همیشگی اش چشم ها را مینوازد ..



میرویم..
هوا تاریک شده است و برای گشتی کوتاه وارد بازار مرزی ماکو می شویم . همسفران در میان حجره های نو نوار می چرخند و هر یک تحفه ای به یادگار می خرند . وارد هتل جهانگردی ماکو شده ایم و اتاقهایمان را تحویل می گیریم .. فردا روز سختیست و باید استراحت کرد ..
صبح روز دوم ..



صبحانه را خورده ایم و آماده حرکتیم . از شهر ماکو خارج می شویم و ماشینمان در لابلای کوه ها به رقص در می آید .. از فراز ماکو عبور می کنیم



حالا در مقابلمان سد بارون با یار همیشگی اش خودنمایی می کند . کلیسای زور زور .. یادگاری از قرن چهارده میلادی..

زور زور هم مانند خیلی از ما بالا و پایین روزگار را چشیده است.. زمانی در قعر دره و حالا ایستاده در اوج .. آرمان جان چایی مهمانمان می کند و حالمان خوش می شود .. عکس میگیریم و می رویم . از همان مسیر برمیگردیم و اینبار به دیدار عمارت زیبای با غچه جوق میرویم .. بازمانده ای از قاجار ..



تنها شاهد عشق آنالی خانوم و سردار خانم راهنما همه جای خانه را نشانمان میدهدو در بالای حیاط عکسی هم به یادگار می گیریم ...
برای صرف ناهار دوباره به هتل برمیگردیم و ناهارمان را نوش جان میکنیم . دوباره سوار بر مرکب می شویم و برای دیدار از قره کلیسا دل به جاده میزنیم .. امروز تولد سیاستمدار بزرگ گروه یعنی خانم امامی هم هست .. بی نوا مدام میگوید کیک و آخر سر هم قسمتش نمی شود. از جاده ماکو به سمت شوط میرویم و بعد از آن به طرف قره کلیسا.. می رسیم ..





هوای خنکی دارد و باد دلچسب . عجب جاییست این قره کلیسا .. محل دفن طادئوس مقدس که حالا یکی از قدیمیترین کلیساهای جهان به شمار میرود . آقای راهنما با آن صدای خش دارش توضیحات مفصلی برایمان میدهد .. از ساندخت می گوید عباس میرزا .. ما هم می شنویم و میبینیم . در هر گوشه ای دوربینی به سمتی نشانه رفته است و گلوله ای خاطره انگیز شلیک می کند .
با قره کلیسا هم وداع کردیم و حالا در انتظار دیدار از چالدران هستیم .



محل وقوع جنگ تلخ چالدران بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم عثمانی .. مردان بزرگی اینجا آرمیده اند برای آزادی وطن و بیرون راندن دشمن ازین آب و خاک . در کنار گنبد و مزار سید صدرالدین وزیر شجاع صفوی ایستاده ایم و دست احترام بر سینه می گذاریم .



باران هم برایمان دلبری کرده است و اطرافمان پر است از ابرهای زیبای پاییزی ... در خنکای چالدران بستنی هم میخوریم و می رویم ..
هوا تاریک شده است و در جاده خوی هستیم .. وقتی در سفری دقیقا نمیدانی کجایی... جایی بین زمین و آسمان .. انگار متعلق به هیچ کجا نیستی و همه جا سرای توست .. به خوی میرسیم و اول به دیدار شمس تبریزی میرویم .. مناری دارد مزین به شاخ قوچهایی که شاه اسماعیل شکارشان کرده است.. کنارش حالی می کنیم و میرویم .. هتل زمرد خوی .. اتاقها را تحویل میگیریم و به خوابی عمیق فرو میرویم ..
روز سوم .. کنار دروازه سنگی خوی به جا مانده از دوران ایلخانیان ایستاده ایم



به داستانهایش گوش می دهیم .. دو نفر هم بالای دیوار نشسته اند و همزمان خوردن نان و پنیر ما را هم تایید می کنند .



دل به بازار سنتی خوی می دهیم و وارد گذر امیر می شویم .. حجره های قدیمی .. آدمهای با صفا .. خیلی هاشان هنوز از هیاهوی مدرنیته به دور هستند و خوش به حالشان .. در بازار میچرخیم و به بارانداز یا سرای خان میرویم . کنار هم مینشینیم و چایی نوش جان می کنیم .. عکسی به یادگار میگیریم و در کنار دروازه سنگی جمع می شویم .. بستنی میخوریم و در دل شادیم از با هم بودنها.. به طرف کلیسای مهجور و تنهای سورپ سرکیس در دل شهر خوی میرویم..



هیچ کس نیست تا دری برایمان باز کند .. اینهمه بی مهری در حق بنایی با قدمت بالای هزار سال جای تعجب دارد .. کاش این بنا در گوشه ای دیگر از دنیا بود ... دوباره به هتل زمرد برمیگردیم و ناهار را میل می کنیم .. شهر خوی را به مقصد دیدار از دریاچه ارومیه ترک میکنیم .. بعد از سلماس وارد جاده آق زیارت میشویم و به سمت گورچین قلعه و در نهایت عازم دیدار از جزیره کوچک کاظم داشی می شویم .



دو گروه می شویم .. عده ای به بالای کاظم داشی می روند و ما هم به ساحل با صفای دریاچه میرویم.. آدم ذوق دارد از دیدن اینهمه زیبایی و دل چرکین می شود از قدم گذاشتن روی زباله ها ... کنار دریاچه چای دلچسبی میخوریم و جزیره را دور میزنیم .. به جای اولمان میرسیم اما خبری از کوه پیمایان نیست .. پس از مدتی جستجو کمک می کنیم تا ما را پیدا کنند و همه با هم سرخوش و کیفور عکسی به یادگار میگیریم و دل به غروب جاده میزنیم .. پشت سرمان نگاه ملتمس دریاچه ارومیه است ..





گویی چشم انتظار است تا پیغام بی آبیش را به گوش همه برسانیم ...
شب . ارومیه . هتل جهانگردی . تولد سیاوش است و در تالار هتل قرار است کیکی ببریم و بادکنکی بترکانیم ...

خلاصه که شبی به یاد ماندنیست.. خانم امامی هم در خواب است و حسرت تولد بر دلش جاری.. می خوابیم .
روز آخر . کنار نقل هما هستیم و یارانمان در حال خرید سوغات شهر ارومیه ... به سرعت ارومیه را به قصد دیدار از کندوان ترک میکنیم .. در راه دریاچه میبینیم و پلیس . آذربایجان غربی را با تمام خاطراتش ترک میکنیم و وارد آذربایجان شرقی می شویم ... شهر با صفای اسکو و در کنارش سهند دوست داشتنی .. در روستای کندوان هستیم و آقای عظیمی به استقبالمان آمده است .. از کوچه پس کوچه ها عبور می کنیم به خانه های سنگی میرسیم .. یادگار مردانی سخت کوش از هزاره های دور .. دوستانمان کلی سوغات میخرند و عکس میگیرند ..



لواشک و آلو میخوریم و خلاصه در کندوان خوشمان می گذرد .. فقط در موقع برگشت دو چیز حالمان را می گیرد . کسالت آسیه و دزدیده شدن مدارک آقا رسول گل .. به اسکو میرویم برای صرف ناهار .



ناهار را میل می کنیم و حالا موقع رفتن است . دوستانمان به ویترین هتل نیز رحم نکرده و هر چه موجود است را میخرند . آقای جمشیدی و خانواده دوست داشتنیش در اسکو از ما جدا می شوند و به تبریز میروند .
در راه برگشت هستیم .. شهرهای آمده را یک به یک دوباره مرور می کنیم .. باید برگردیم .. تعلقاتی داریم اما دلمان میخواهد رها از تعلقات باشیم .. چه کنیم که راهی نیست .. در راه بازگشت هستیم .. صدای همهمه در ماشینمان پیچیده است .. چرا که غریبه بودیم و حالا از رفیقی رفیق تر .. درد دل می کنیم و سر مگو می گوییم .. کلی هم شادی می کنیم و یارانمان هنرنمایی می کنند .. اما پایان هر سفر غمی دارد .. غم ندیدنها .. ساعت از 12 گذشته است و چراغهای چشمک زن شهر از دور هویدا .. با کلی خاطره شیرین و شور به کرج می رسیم !35
البرز من و میدان سپاه...
زمان ادامه دارد و سفر تمام می شود ....

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.249 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum