clear
× سفرنامه و تصاویر زمستان

سفرنامه تور دشت سوسن 10 الی 95/12/13

2 سال 1 ماه گذشته - 2 سال 1 ماه گذشته #1642 توسط Super User
سفرنامه تور دشت سوسن
مورخ 10 الی 95/12/13
راهنمایان: پویا ملاحسنی و محسن کاظمی و فرشید حسینی




چشمی برهم زدیم و یک سال دیگه مثل برق و باد گذشت...
اسفندماه شده و ناز و ادای طبیعت بیشتر از همیشه ما رو اسیر خودش کرده.. سرما با سماجت سر رفتن نداره ولی خورشید مهر و گرمابخش هم دست به کار شده... تقابل گرما و سرما شروع شده و ننه سرما خط به خط و مرز به مرز جای خودش رو به عمو نوروز داره میده... این جابه جا شدن مثل همیشه اول از جنوب ایران آغاز میشه... اگر که صبر نداری و دوست داری که به استقبال بهار بری باید که شال و کلاه کنی و بند کفش هات رو محکم کنی تا به جنوب ایران کوچ کنی...
البرزمنی ها هم امسال تصمیم گرفتن تا به استقبال بهار بروند و کجا بهتر از کناره ی رود با عظمت و خیال انگیز کارون...
سه شنبه اول های شب همه در میعادگاه همیشگی جمع شدیم و سفر آغاز شد. کوله ها پر از خوراکی و امکانات پنهان کمپینگ بود وسایل البرزمن هم که انگار تمام نشدنی بود.. فرشید هم با تبر و اره و هزار چیز دیگه از راه رسید و دیگه جای سوزن هم توی صندوق اتوبوس بیگدلی نبود.
بعد از سوار شدن و طی کردن مقداری از مسیر مثل همیشه معارفه و خنده و شوخی آغاز شد و تولد عسل هم که مرتضی زحمت کیکش رو کشیده بود داخل ماشین جشن گرفته شد ...
خواب به سراغ ما اومد و بعد از خوابی شیرین و گشودن چشم ها خودمون رو در میان زاگرس و جنگل های بلوط دیدیم. از زیر تاج سد کارون 4 گذشتیم.. کمی جلوتر از روی سد کارون 3 و پل های جالبش گذشتیم... مناظر باورنکردنی بودند... بالاخره ایذه از دور پیدا شد و جاده ی پر پیچ و خم هول انگیز امامزاده ابراهیم هنوز در جلوی ما بود که با مهارت بالای کاپیتان وحید بیگدلی به خیر گذشت....
به کناره سد شهید عباسپور رسیدیم و قایق ها در انتظار ما بودند... هر چه داشتیم رو بار قایق ها کردیم و راه افتادیم...
از همون لحظه اول زیبایی های زاگرس و کارون آنچنان همسفرها رو در بر گرفت که جز لبخندی از روی حیرت حرکت دیگه ای از کسی بر نمی امد...



آب فیروزه ای رنگ و انعکاس صخره های ستبر و سر به فلک کشیده و پرنده هایی که با خونسردی هر از گاهی از بالای سر ما رد میشدند...
سیاه چادر عشایر و بزها و بزغاله های بازیگوش که روی شیب تند صخره ها جست و خیز میکردند و سبزی تازه و زنده ای که مثل تنپوشی هوس انگیز روی کوه رو پوشانده بود.... این همه زیبایی رو چطور میشه وصف کرد؟؟؟!!!
به محل کمپ رسیدیم و با همکاری و همراهی همه همسفرها خیلی زود چادرها زده شدند





استقرار دو شبه ی ما در این گوشه ی پنهان طبیعت ایران آغاز شد...
آتش زندگی بخش هم به پا شد و با یاری و همدلی و کمک های فراوان بانو صدف بساط ناهار اول ما در طبیعت خیلی زود چیده شد... هوا صاف بود و خورشید داشت رو به غروب میرفت منظره سایه روشن نور آفتاب روی صخره های بلند و رنگ فیروزه ای کارون باعث شده بود که هر کسی برای خودش به گوشه ای از طبیعت بره و خلوت کنه و این همه انرژی های خوب رو تا میتونه جذب کنه...
شب از راه رسید و ستاره ها چشمک زنان پیدا شدند و اتش پر زورتر شد و جمع یاران دور اتش شکل گرفت .. بازی کردیم و گفتیم و خندیدیم و بالاخره به چادرهامون رفتیم و با لبانی خندان به خواب رفتیم. البته بعضی ها هم تا صبح کنار اتش موندن و خواب به چشمشون نیومد...
صبح روز بعد از افتاب خبری نبود و ابر کل اسمان رو پوشودنده بود و خیلی زود هم بارانی زیبا باریدن گرفت... با کمک فرشید و محسن و چند تن از همسفرها وضعیت کمپ رو بهتر کردیم تا کسی از بابت بارون در چادر ها خیس و اذیت نشه...
شاهین هم مسئولیت اوردن آب رو به عهده گرفته بود....
ناهار روز دوم میرزا قاسمی با شوید پلو بود که روی هیزم درست میشد... آخ که چه مزه ای داد... جای همه دوستان خالی... میشه گفت همه برای طبخ این غذای خوشمزه کمک کردند ....
بعد از ناهار دیگه وقت رفتن بود باید میرفتیم تا هرطور که شده تنی به اب کارون میزدیم.. هوا سرد بود ولی واقعا حیف میشد که بدون عشق بازی با کارون اونجا رو ترک میکردیم... پس به کنار کارون رفتیم و تنی به اب زدیم... سرد بود ولی عالی بود...
شب دوم هم به تمرین رقص کردی دور اتیش گذشت و بالاخره به خواب رفتیم... باران هم که تا صبح هر ازگاهی باریدن میگرفت و باز قطع میشد...
صبح قایق ها اماده بودند تا ما رو از رویای دو روزمون جدا کنند.. با دلی غمگین از محل کمپمون خداحافظی کردیم و مسیر رفته رو برگشتیم... کمی هم نیسان سواری کردیم و رخش بیگدلی رو در بلندای جاده دیدیم...
به سمت کرج و تهران حرکت کردیم و جاده های پر پیچ و خم و پر از تریلی رو یکی بعد از دیگری رد میکردیم.. گاهی خواب بودیم و گاهی میگفتیم و میخندیدیم و بالاخره نصف شب بود که سفر ما به پایان رسید و در جلوی دفتر البرزمن از همدیگه خداحافظی کردیم....
به قول معروف سفر که میروی دل به دریا زده ای همسفرت که دریا دل باشد کشتی آرامشی... دمه همگیتون گرم که با بودم شما این سفر خاطره انگیز شد و میدونم که حالا حالاها با هم همسفر خواهیم بود چون که سفر پایان ندارد....
















لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.144 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum