clear

سفرنامه تور جنگل دالفک مورخ 1398/09/15

1 ماه 1 هفته گذشته - 1 ماه 1 هفته گذشته #2336 توسط raga
سفرنامه تور جنگل دالفک
مورخ: 1398/09/15
راهنما: الهام رهگذر


می گویند پاییز عاشق است!
اما من معتقدم پاییز می آید تا ما را عاشق کند...
عاشق رنگها
برگها
باران و
...خالق زیباییها.
جمعه هایی که عزم سفر داریم شاید شب چشمانمان خواب را لمس نکنند اما صبح طلوع خورشید رنگی دگر دارد ...
صبحانه طعمی دگر و جاده منظره ای متفاوت!
این نگاه متفاوت به روزها و اشیاست که زندگی ما را متفاوت می کند و ما نیمه آذر ۹۸ پاییزی را درک کردیم که رنگش با رنگهای دیگر روزهای هفته فرق داشت:
رنگ دوستی و همکاری که رنگین کمانی ساخت متشکل از ۴۵ رنگ جذاب...
بعد ازصبحانه دوستان معرفی شدند و در مسیر جنگل دالفک در پیچ و خم جاده و ماشین از چپ و راست عکس گرفتیم تا ثبت کنیم نارنجی و زرد و قرمز را....
باور کردنی نبود این حجم از تضاد رنگها با پس زمینه ای سبز و ذهن مدام به شوق می آمد که اینجا بهار است به این سبزی یا خزان؟!
مسیر ما به سمت سی دشت ، روستایی که در دل جنگلهای هیرکانی جای گرفته و به توت فرنگی هایش معروف است؛ مملو از مه و ابر بود و خانه هایی بر فراز آرامش...


پیاده روی را از کنار آبراهی زیبا به سمت قله و جنگل شروع کردیم .








درختان زالزالک و قارچ و خزه مسیر را برایمان آذین بندی کرده بودند.
از پاکوب ها عبور کردیم ،درختان شکسته را در تصویر ثبت کردیم ، سر خوردیم و خندیدیم تا به محلی رسیدیم کنار آب روان و اتراق کردیم ...


ناهار خوردیم و آقا علیرضا آتشی به پا کرد و چای آتیشی با طعم دارچین و زنجبیل عجیب به وجودمان چسبید...


دستهایمان بر روی آتش به نشانه همدلی در عکسی به یادگار ماند.


آقای فرشادِ راهنما مدام در تکاپو بود تا دوستان را در کارها یاری کند.
بالاتر از ما لابه لای درختان مه بود و نم نم باران صورتمان را نوازش می داد.




جایی رسیدیم که وسعت راه عبور بیشتر شد .کنار هم ایستادیم و یکصدا به دالفک گفتیم که باز می آییم چون "با البرز من سفر پایان ندارد"
کفشهایمان گِلی، لباسمان خیس و تنمان خسته ی پیمایش اما هیچکس گلایه نداشت و همه تا پای ماشین لبخند می زدند .
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید...
آقای عارف با خوشرویی کفشها را پاک کرد و تا رودبار در سکوت استراحت کردیم .بعد از حرکت مجدد دوباره شور و هیجان به گروه بازگشت و دوستانی با هنرنمایی صمیمیت را بر فضا افزودند و سوگل عزیز با دریافت هدیه البرز من منتخب شد.
زمان، این تعبیر عجیب گاهی مفهوم خود را گم می کند وقتی به مقصد میرسی ولی هنوز به ادامه مسیر می اندیشی.
دوستان جنگل دالفک با یکدلی و همراهی روزی را در پاییز رقم زدند تا همیشه در دفتر خاطرات سفرهای البرز من ثبت شود که سختیهای مسیری بارانی گاهی شیرین تر از راحتی خواب در روزی تعطیل است...


کاش چون پائیز بودم … کاش چون پائیز بودم

وه … چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من …
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم … کاش چون پائیز بودم
به وقت آذر ماه نود و هشت
#الهام_رهگذر

راگا - راهنمایان گردشگری البرزمن

لطفاً ورود یا ايجاد حساب كاربری برای پیوستن به بحث.

زمان ایجاد صفحه: 0.220 ثانیه
حق کپی رایت محفوظ برای البرزمن و بهینه شده با : Kunena Forum